تبليغاتX
اشعارفروغ فرخزاد

اشعارفروغ فرخزاد

يک روز بلند افتابي

در ابي بيکران دريا

امواج ترا به من رساندند

امواج ترانه بار تنها

چشمان تو رنگ اب بودند

انگه که ترا در اب ديدم

در غربت ان جهان بي شکل

گويي که ترا به خواب ديدم

از تو تا من سکوت و حيرت

از من تا تو سکوت و ترديد

ما را مي خواند مرغي از دور

مخواند به باغ سبز خورشيد

در ما تب تند بوسه مي سوخت

ما تشنه ي خون شور بوديم

در زورق ابهاي لرزان

بازيچه ي عطر و نور بوديم

مي زد مي زد درون دريا

از دلهره ي فرو کشيدن

امواج امواج نا شکيبا

در طغيان به هم رسيدن

دستانت را دراز کردي

چون جريانهاي بي سرانجام

لبهايت با سلام بوسه

ويران گشتند روي لبهام

يک لحظه تمام اسمان را

در هاله اي از بلور ديدم

خود را و ترا و زندگي را

در دايره هاي نور ديدم

گويي که نسيم داغ دوزخ

پيچيد ميان گيسوانم

چون قطره اي از طلاي سوزان

عشق تو چکيد بز لبانم

انگه ز دور دست دريا

امواج به سوي ما خزيدند

بي انکه مرا به خويش ارند

ارام ترا فرو کشيدند

پنداشتم ان زمان که عطري

باز از گل خوابها تراويد

يا دست خيال من تنت را

از مر مر ابها تراشيد

پنداشتم ان زمان که رازيست

در زاري و هاي هاي دريا

شايد که مرا به خويش مي خواند

در غربت خود خداي دريا

+نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت19:34توسط پوپک | |

همه شب دلم با کسي مي گفت

سخت اشفته اي ز ديدارش

صبحدم با ستارگان سپيد

مي رود مي رود خدا نگهدارش

من به بوي تو رفته از دنيا

بي خبر از فريب فرداها

روي مزگان نازکم مي ريخت

چشمهاي تو چون غبار طلا

تنم از حس دستهاي تو داغ

گيسويم در تنفس تو رها

ميشکفتم ز عشق و مي گفتم

هرکه دلداده شد به دلدارش

ننشيند به قصد ازارش

برود چشم من به دنبالش

برود عشق من خدا نگهدارش

اه اکنون تو رفته اي و غروب

سايه مي گسترد به سينه ي راه

نرم نرمک خداي تيره ي غم

مي نهد پا به معبد نگهم

مي نويسد به روي هر ديوار

ايه هايي همه سياه سياه


+نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت19:14توسط پوپک | |

شب به روي جاده ي نمناک

سايه هاي ما زما گويي گريزانند

دور از ما در نشيب راه

در غبار شوم مهتابي که مي لغزد

سرد و سنگين بر فراز شاخه هاي تاک

سوي  يکديگر به نرمي پيش مي رانند

شب به روي جاده ي نمناک

در سکوت خاک عطر اگين

نا شکيبا گه به يکديگر مي اويزند

سايه هاي ما...

همچو گلهايي که مستند از شراب شبنم دوشين

گويي انها در گريز تلخشان از ما

نغمه هايي را که ما هر گز نمي خوانيم

نغمه هاي را که ما با خشم

در سکوت سينه مي رانيم

زير لب با شوق مي خوانند

ليک دور از سايه ها

بي خبر از قصه ي دلبستگي هاشان

از جدايي ها و از پيوستگي هاشان

جسم هاي خسته ي ما در رکود خويش

زندگي را شکل مي بخشند

شب بروي جاده ي نمناک

اي بسا من گفته ام با خود

زندگي ايا درون سايه ها مان رنگ مي گيرد

يا که ما خود سايه هاي سايه هاي خويشتن هستيم؟

اي هزاران روح سر گردان

گرد من لغزيده در امواج تاريکي

سايه ي من کو؟

نور وحشت مي درخشد در بلور بانگ خاموشم

سايه ي من کو؟

سايه ي من کو؟

من نمي خواهم

او چه مي گويد؟

او چه مي گويد؟

خسته و سر گشته و حيران

مي دوم در راه پرسشهاي بي پايان

سايه ام را لحظه اي از خود جدا سازم

من نمي خواهم

او بلغزد دور از من روي معبر ها

يا بيفتد خسته و سنگين

زير پاي رهگذرها

او چرا بايد به راه جستجوي خويش

روبرو گردد

با لبان بست ي درها

او چرا بايد بسايد تن

بر درو ديوار هر خانه؟

او چرا بايد ز نوميدي

پا نهد در سر زميني سرد و بيگانه؟

اه...اي خورشيد

سايه ام را از چه از من دور مي سازي؟

از تو مي پرسم:

تيرگي درد است يا شادي؟

جسم زندان ست يا صحراي ازادي؟

ظلمت شب چيست؟

شب

سايه ي روح سياه کيست؟

او چه مي گويد؟

او چه مي گويد؟

خسته و سر گشته و حيران

ميدوم در راه پرسشهاي بي پايان



+نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت11:58توسط پوپک | |

یک شب ز ماورای سیاهی ها
چون اختری بسوی تو می آیم
بر بال بادهای جهان پیما
شادان به جستجوی تو می آیم

سرتا به پا حرارت و سرمستی
چون روزهای دلکش تابستان
پر می کنم برای تو دامان را
از لاله های وحشی کوهستان

یک شب ز حلقه که به در کوبم
در کنج سینه قلب تو می لرزد
چون در گشوده شد تن من بی تاب
در بازوان گرم تو می لغزد

دیگر در آن دقایق مستی بخش
در چشم من گریز نخواهی دید
چون کودکان نگاه خموشم را
با شرم در ستیز نخواهی دید

یکشب چو نام من به زبان آری
می خوانمت به عالم رویایی
بر موج های یاد تو می رقصم
چون دختران وحشی دریایی

یکشب لبان تشنه من با شوق
در آتش لبان تو می سوزد
چشمان من امید نگاهش را
بر گردش نگاه تو می دوزد

از  « زهره » آن الهه افسونگر
رسم و طریق عشق می آموزم
یکشب چو نوری از دل تاریکی
در کلبه ات شراره می افروزم

آه ای دو چشم خیره به ره مانده
آری منم که سوی تو می آیم
بر بال بادهای جهان پیما
شادان به جستجوی تو می آیم

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت12:15توسط پوپک | |

ز آن نامه ای که دادی و زان شکوه های تلخ
تا نیمه شب بیاد تو چشمم نخفته است
ای مایه ی امید من ، ای تکیه گاه دور
هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است

شاید نبوده قدرت آنم که در سکوت
احساس قلب کوچک خود را نهان کنم
بگذار تا ترانه من رازگو شود
بگذار آنچه را که نهفتم عیان کنم

تا بر گذشته می نگرم ،  عشق خویش را
چون آفتاب گمشده می آورم به یاد
می نالم از دلی که به خون غرقه گشته است
این شعر ، غیر رنجش یارم به من چه داد

این درد را چگونه توانم نهان کنم
آندم که قلبم از تو بسختی رمیده است
این شعر ها که روح ترا رنج داده است
فریادهای یک دل محنت کشیده است

گفتم قفس ، ولی چه بگویم که پیش از این
آگاهی از دو رویی مردم مرا نبود
دردا که این جهان فریبای نقشباز
با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود

کنون منم که خسته ز دام فریب و مکر
بار دگر به کنج قفس رو نموده ام
بگشای در که در همه دوران عمر خویش
جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام

پای مرا دوباره به زنجیرها ببند
تا فتنه و فریب ز جایم نیفکند
تا دست آهنین هوس های رنگ رنگ
بندی دگر دوباره به پایم نیفکند

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت13:56توسط پوپک | |

ای لای ، ای پسر کوچک من
دیده بربند ، که شب آمده است
دیده بر بند ، که این دیو سیاه
خون به کف ، خنده به لب آمده است

سر به دامان من خسته گذار
گوش کن بانگ قدم هایش را
کمر نارون پیر شکست
تا که بگذاشت بر آن پایش را

آه بگذار که بر پنجره ها
پرده ها را بکشم سرتاسر
با دو صد چشم پر از آتش و خون
می کشد دم به دم از پنجره سر

از شرار نفسش بود که سوخت
مرد چوپان به دل دشت خموش
وای ، آرام که این زنگی مست
پشت در داده به آوای تو گوش

یادم آید که چو طفلی شیطان
مادر خسته ی خود را آزرد
دیو شب از دل تاریکی ها
بی خبر آمد و طفلک را برد

شیشه ی پنجره ها می لرزد
تا که او نعره زنان می آید
بانگ سر داده که کو آن کودک
گوش کن ، پنجه به در می ساید

نه برو ، دور شو ای بد سیرت
دور شو از رخ تو بیزارم
کی توانی برباییش از من
تا که من در بر او بیدارم

ناگهان خامشی خانه شکست
دیو شب بانگ بر آورد که آه
بس کن ای زن که نترسم از تو
دامنت رنگ گناهست ، گناه

دیوم اما تو زمن دیوتری
مادر و دامن ننگ آلوده!
آه ، بردار سرش از دامن
طفلک پاک کجا آسوده ؟

بانگ می میرد و در آتش درد
می گدازد دل چون آهن من
می کنم ناله که کامی، کامی
وای بردار سر از دامن من

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت13:52توسط پوپک | |

امشب آن حسرت دیرینه من
در بر دوست به سر می آید
در فروبند و بگو خانه تهی است
زین سپس هر که به در می آید

شانه کو تا که سر و زلفم را
در هم و وحشی و زیبا سازم
باید از تازگی و نرمی و لطف
گونه را چون گل رویا سازم

سرمه کو تا که چو بر دیده کشم
راز و نازی به نگاهم بخشد
باید این شوق که در دل دارم
جلوه بر چشم سیاهم بخشد

چه بپوشم که چو از راه آید
عطشش مفرط و افزون گردد
چه بگویم که ز سحر سخنم
دل به من بازد و افسون گردد

آه ای دخترک خدمتکار
گل بزن بر سر و سینه من
تا که حیران شود از جلوه گل
امشب آن عاشق دیرینه من

چو ز در آمد و بنشست خموش
زخمه بر جان و دل و چنگ زنم
با لب تشنه دو صد بوسه شوق
بر لب باده گلرنگ زنم

ماه اگر خواست که از پنجره ها
بیندم در بر او مست و پریش
آنچنان جلوه کنم کو ز حسد
پرده ابر کشد بر رخ خویش

تا چو رویا شود این صحنه عشق
کندر او عود در آتش ریزم
ز آن سپس همچو یکی کولی مست
نرم و پیچنده ز جا برخیزم

همه شب شعله صفت رقص کنم
تا ز پا افتم و مدهوش شوم
چو مرا تنگ در آغوش کشد
مست آن گرمی آغوش شوم

آه گویی ز پس پنجره ها
بانگ آهسته ی پا می آید
ای خدا ، اوست که آرام و خموش
بسوی خانه ما می آید

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت13:51توسط پوپک | |

به زمین میزنی و میشکنی
عاقبت شیشه ی امیدی را
سخت مغروری و می سازی سرد
در دلی ، آتش جاویدی را

دیدمت ، وای چه دیداری ، وای
این چه دیدار دلآزاری بود
بی گمان برده ای از یاد آن عهد
که مرا با تو سر و کاری بود

دیدمت ، وای چه دیداری ، وای
نه نگاهی نه لب پر نوشی
نه شرار نفس پر هوسی
نه فشار بدن و آغوشی

این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گریزی ز من و در طلبت
بازهم کوشش باطل دارم

باز لب های عطش کرده ی من
لب سوزان ترا می جوید
می تپد قلبم و با هر تپشی
قصه ی عشق ترا میگوید

بخت اگر از تو جدایم کرده
می گشایم گره از بخت ، چه باک
ترسم این عشق سرانجام مرا
بکشد تا به سراپرده خاک

خلوت خالی و خاموش مرا
تو پر از خاطره کردی ، ای مرد
شعر من شعله ی احساس من است
تو مرا شاعره کردی ، ای مرد

آتش عشق به چشمت یکدم
جلوه ای کرد و سرابی گردید
تا مرا واله بی سامان دید
نقش افتاده بر آبی گردید

در دلم آرزویی بود که مرد
لب جانبخش تو را بوسیدن
بوسه جان داد به روی لب من
دیدمت لیک دریغ از دیدن

سینه ای ،  تا که بر آن سر بنهم
دامنی ، تا که بر آن ریزم اشک
آه ، ای آنکه غم عشقت نیست
می برم بر تو و بر قلبت رشک

به زمین می زنی و می شکنی
عاقبت شیشه ی امیدی را
سخت مغروری و می سازی سرد
در دلی ، آتش جاویدی را

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت13:47توسط پوپک | |

ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم

چرا بیهوده می گویی:دل چون اهنی دارم؟

نمی دانی نمی دانی که من جز چشم افسونگر

در این جام لبانم باده ی مرد افکنی دارم.

چرا بیهوده می کوشی که بگریزی ز اغوشم

از این سوزنده تر هر گز نخواهی یافت اغوشی

نمی ترسی؟ نمی ترسی که بنویسند نامت را

به سنگ تیره ی گوری شب غمناک خاموشی

بیا دنیا نمی ارزد به این پرهیزو این دوری

فدای لحظه ی شادی کن ااین رویای هستی را

لبت را بر لبم بگذار کزین ساغر پر می

چنان مستت کنم تا خود بدانی قدر مستی را

ترا افسون چشمانم ز ره برده ست

که سر تا پا به سوز خواهشی بیمار می سوزی

دروغ است این اگر پس ان دو چشم راز گویت را

چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه  می دوزی؟

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت20:32توسط پوپک | |

تا نهان سازم از تو بار دگر
راز این خاطر پریشان را
میکشم بر نگاه ناز آلود
نرم و سنگین حجاب مژگان را
دل گرفتار خواهشی جانسوز
از خدا راه چاره می جویم
پارساوار در برابر تو
سخن از زهد و توبه می گویم
آه ، هرگز گمان مبر که دلم
با زبانم رفیق و همراهست
هر چه گفتم دروغ بود ، دروغ
کی ترا گفتم آنچه دلخواهست
تو برایم ترانه میخوانی
سخنت جذبه ای نهان دارد
گوئیا خوابم و ترانه تو
از جهانی دگر نشان دارد
شاید این را شنیده ای که زنان
در دل ”آری" و "نه“ به لب دارند
ضعف خود را عیان نمیسازند
راز دار و خموش و مکارند
آه، من هم زنم ‚ زنی که دلش
در هوای تو می زند پر و بال
دوستت دارم ای خیال لطیف
دوستت دارم ای امید محال

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت10:49توسط پوپک | |