|
يک روز بلند افتابي در ابي بيکران دريا امواج ترا به من رساندند امواج ترانه بار تنها چشمان تو رنگ اب بودند انگه که ترا در اب ديدم در غربت ان جهان بي شکل گويي که ترا به خواب ديدم از تو تا من سکوت و حيرت از من تا تو سکوت و ترديد ما را مي خواند مرغي از دور مخواند به باغ سبز خورشيد در ما تب تند بوسه مي سوخت ما تشنه ي خون شور بوديم در زورق ابهاي لرزان بازيچه ي عطر و نور بوديم مي زد مي زد درون دريا از دلهره ي فرو کشيدن امواج امواج نا شکيبا در طغيان به هم رسيدن دستانت را دراز کردي چون جريانهاي بي سرانجام لبهايت با سلام بوسه ويران گشتند روي لبهام يک لحظه تمام اسمان را در هاله اي از بلور ديدم خود را و ترا و زندگي را در دايره هاي نور ديدم گويي که نسيم داغ دوزخ پيچيد ميان گيسوانم چون قطره اي از طلاي سوزان عشق تو چکيد بز لبانم انگه ز دور دست دريا امواج به سوي ما خزيدند بي انکه مرا به خويش ارند ارام ترا فرو کشيدند پنداشتم ان زمان که عطري باز از گل خوابها تراويد يا دست خيال من تنت را از مر مر ابها تراشيد پنداشتم ان زمان که رازيست در زاري و هاي هاي دريا شايد که مرا به خويش مي خواند در غربت خود خداي دريا
همه شب دلم با کسي مي گفت سخت اشفته اي ز ديدارش صبحدم با ستارگان سپيد مي رود مي رود خدا نگهدارش من به بوي تو رفته از دنيا بي خبر از فريب فرداها روي مزگان نازکم مي ريخت چشمهاي تو چون غبار طلا تنم از حس دستهاي تو داغ گيسويم در تنفس تو رها ميشکفتم ز عشق و مي گفتم هرکه دلداده شد به دلدارش ننشيند به قصد ازارش برود چشم من به دنبالش برود عشق من خدا نگهدارش اه اکنون تو رفته اي و غروب سايه مي گسترد به سينه ي راه نرم نرمک خداي تيره ي غم مي نهد پا به معبد نگهم مي نويسد به روي هر ديوار ايه هايي همه سياه سياه
شب به روي جاده ي نمناک سايه هاي ما زما گويي گريزانند دور از ما در نشيب راه در غبار شوم مهتابي که مي لغزد سرد و سنگين بر فراز شاخه هاي تاک سوي يکديگر به نرمي پيش مي رانند شب به روي جاده ي نمناک در سکوت خاک عطر اگين نا شکيبا گه به يکديگر مي اويزند سايه هاي ما... همچو گلهايي که مستند از شراب شبنم دوشين گويي انها در گريز تلخشان از ما نغمه هايي را که ما هر گز نمي خوانيم نغمه هاي را که ما با خشم در سکوت سينه مي رانيم زير لب با شوق مي خوانند ليک دور از سايه ها بي خبر از قصه ي دلبستگي هاشان از جدايي ها و از پيوستگي هاشان جسم هاي خسته ي ما در رکود خويش زندگي را شکل مي بخشند شب بروي جاده ي نمناک اي بسا من گفته ام با خود زندگي ايا درون سايه ها مان رنگ مي گيرد يا که ما خود سايه هاي سايه هاي خويشتن هستيم؟ اي هزاران روح سر گردان گرد من لغزيده در امواج تاريکي سايه ي من کو؟ نور وحشت مي درخشد در بلور بانگ خاموشم سايه ي من کو؟ سايه ي من کو؟ من نمي خواهم او چه مي گويد؟ او چه مي گويد؟ خسته و سر گشته و حيران مي دوم در راه پرسشهاي بي پايان سايه ام را لحظه اي از خود جدا سازم من نمي خواهم او بلغزد دور از من روي معبر ها يا بيفتد خسته و سنگين زير پاي رهگذرها او چرا بايد به راه جستجوي خويش روبرو گردد با لبان بست ي درها او چرا بايد بسايد تن بر درو ديوار هر خانه؟ او چرا بايد ز نوميدي پا نهد در سر زميني سرد و بيگانه؟ اه...اي خورشيد سايه ام را از چه از من دور مي سازي؟ از تو مي پرسم: تيرگي درد است يا شادي؟ جسم زندان ست يا صحراي ازادي؟ ظلمت شب چيست؟ شب سايه ي روح سياه کيست؟ او چه مي گويد؟ او چه مي گويد؟ خسته و سر گشته و حيران ميدوم در راه پرسشهاي بي پايان
یک شب ز ماورای سیاهی ها سرتا به پا حرارت و سرمستی یک شب ز حلقه که به در کوبم دیگر در آن دقایق مستی بخش یکشب چو نام من به زبان آری یکشب لبان تشنه من با شوق از « زهره » آن الهه افسونگر آه ای دو چشم خیره به ره مانده
ز آن نامه ای که دادی و زان شکوه های تلخ شاید نبوده قدرت آنم که در سکوت تا بر گذشته می نگرم ، عشق خویش را این درد را چگونه توانم نهان کنم گفتم قفس ، ولی چه بگویم که پیش از این کنون منم که خسته ز دام فریب و مکر پای مرا دوباره به زنجیرها ببند
ای لای ، ای پسر کوچک من سر به دامان من خسته گذار آه بگذار که بر پنجره ها از شرار نفسش بود که سوخت یادم آید که چو طفلی شیطان شیشه ی پنجره ها می لرزد نه برو ، دور شو ای بد سیرت ناگهان خامشی خانه شکست دیوم اما تو زمن دیوتری بانگ می میرد و در آتش درد
امشب آن حسرت دیرینه من شانه کو تا که سر و زلفم را سرمه کو تا که چو بر دیده کشم چه بپوشم که چو از راه آید آه ای دخترک خدمتکار چو ز در آمد و بنشست خموش ماه اگر خواست که از پنجره ها تا چو رویا شود این صحنه عشق همه شب شعله صفت رقص کنم آه گویی ز پس پنجره ها
به زمین میزنی و میشکنی دیدمت ، وای چه دیداری ، وای دیدمت ، وای چه دیداری ، وای این چه عشقی است که در دل دارم باز لب های عطش کرده ی من بخت اگر از تو جدایم کرده خلوت خالی و خاموش مرا آتش عشق به چشمت یکدم در دلم آرزویی بود که مرد سینه ای ، تا که بر آن سر بنهم به زمین می زنی و می شکنی
ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم چرا بیهوده می گویی:دل چون اهنی دارم؟ نمی دانی نمی دانی که من جز چشم افسونگر در این جام لبانم باده ی مرد افکنی دارم. چرا بیهوده می کوشی که بگریزی ز اغوشم از این سوزنده تر هر گز نخواهی یافت اغوشی نمی ترسی؟ نمی ترسی که بنویسند نامت را به سنگ تیره ی گوری شب غمناک خاموشی بیا دنیا نمی ارزد به این پرهیزو این دوری فدای لحظه ی شادی کن ااین رویای هستی را لبت را بر لبم بگذار کزین ساغر پر می چنان مستت کنم تا خود بدانی قدر مستی را ترا افسون چشمانم ز ره برده ست که سر تا پا به سوز خواهشی بیمار می سوزی دروغ است این اگر پس ان دو چشم راز گویت را چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه می دوزی؟
تا نهان سازم از تو بار دگر
|
![]()
دوست می دارم که با خویشان خود بیگانه باشم
Home
|