من از تو مي مردم
من از تو مي مردم
اما تو زندگاني من بودي
تو با من مي رفتي
تو در من مي خواندي
وقتي که من خيابانها را
بي هيچ مقصدي مي پيمودم
تو با من مي رفتي
تو در من مي خواندي
تو از ميان نارونها گنجشکهاي عاشق را
به صبح پنجره دعوت مي کردي
وقتي که شب مکرر مي شد
وقتي که شب تمام نمي شد
تو از ميان نارونها گنجشکهاي عاشق را
به صبح دعوت مي کردي
تو با چراغهايت مي امدي
وقتي که بچه ها مي رفتند
و خوشه هاي اقاقي مي خوابيدند
و من در اينه تنها مي ماندم
تو با چراغهايت مي امدي...
تو دستهايت را مي بخشيدي
تو چشمهايت را مي بخشيدي
تو مهربانيت را مي بخشيدي
تو زندگانيت را مي بخشيدي
وقتي که من گرسنه بودم
تو مثل نور سخي بودي
تو لاله ها را مي چيدي
و گيسوانم را مي پوشاندي
وقتي که گيسوان من از عرياني مي لرزيدند
تو گوش مي دادي
اما مرا نمي ديدي
دوست می دارم که با خویشان خود بیگانه باشم