من از تو مي مردم

من از تو مي مردم

اما تو زندگاني من بودي

تو با من مي رفتي

تو در من مي خواندي

وقتي که من خيابانها را

بي هيچ مقصدي مي پيمودم

تو با من مي رفتي

تو در من مي خواندي

تو از ميان نارونها گنجشکهاي عاشق را

به صبح پنجره دعوت مي کردي

وقتي که شب مکرر مي شد

وقتي که شب تمام نمي شد

تو از ميان نارونها گنجشکهاي عاشق را

به صبح دعوت مي کردي

تو با چراغهايت مي امدي

وقتي که بچه ها مي رفتند

و خوشه هاي اقاقي مي خوابيدند

و من در اينه تنها مي ماندم

تو با چراغهايت مي امدي...

تو دستهايت را مي بخشيدي

تو چشمهايت را مي بخشيدي

تو مهربانيت را مي بخشيدي

تو زندگانيت را مي بخشيدي

وقتي که من گرسنه بودم

تو مثل نور سخي بودي

تو لاله ها را مي چيدي

و گيسوانم را مي پوشاندي

وقتي که گيسوان من از عرياني مي لرزيدند

تو گوش مي دادي

اما مرا نمي ديدي

بر گور ليلي

اخر گشوده شد ز هم ان پرده هاي راز

اخر مرا شناختي اي چشم اشنا

چون سايه ديگر از گريزان شوم ز تو

من هستم ان عروس خيالات دير پا

چشم منست اينکه در او خيره مانده اي

ليلي که بود؟قصه ي چشم سياه چيست؟

در فکر اين مباش که چشمان من چرا

چون چشمهاي وحشي ليلي سياه نيست

در چشمهاي ليلي اگر شب شکفته بود

در چشم من گل اتشين عشق

لغزيده بر شکوفه ي لبهاي خامشم

بس قصه ها ز پيچ و خم دلنشين عشق

در بند نقشهاي سرابي و غافلي

بر گرد...اين لبان من اين جام بوسهها از

دام بوسه راه گريزي اگر که بود

ما خود نمي شديم چنين رام بوسه ها!

اري... چرا نگويمت اي چشم اشنا

من هستم ان عروس خيالات ديرپا

من هستم ان زني که سبک پا نهاده است

بر گور سرد و خامش ليلي بي وفا